شهاب الدين احمد سمعانى
554
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
نهاد و شب و روز نوحه مىكرد تا آنگاه كه جان بداد . چون او را به خاك نهادند ذو النون گفت : به خوابش ديدم در بوستانى ، حلّهها در پوشيده ، و بر سر تاجى نهاده ؛ چون مرا بديد برجست و به استقبال پيش من آمد و مىخراميد و مىگفت : شتّان بين الخطوتين . گفتم : از قصّهء خود گوى ، گفت : إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ، الآية . محمّد بن سمّاك و ذو النّون نزديك رابعه بودند ، عتبة الغلام درآمد پيرهنى نو پوشيده و مىخراميد ، محمّد سمّاك روى به وى كرد كه اين چه رفتن است ، فقال : كيف لا اتبختر و انا غلام الجبّار . اين كلمه بگفت و بيفتاد ، چون بنگرستند جان داده بود . جماعتى جان داده و جماعتى بىجان مىروند ، فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر . در وقت خون ريختن ، گريختن كار مردان نبود . در حرب بدر يار توان بود كه شمشير زن جبرئيل بود ، كار آن است كه در حرب احد يار باشى . روز بدر روز كشتن دشمنان بود و روز احد روز كشتن دوستان بود . / a 187 / روز احد خواستيم كه آستانهء حضرت عزّت را به خون عاشقان خلوق زنيم . سلطان كه در مجلس خاص نشست و پردهء خلوت ببست و اركان دولت را نشاند كم از بويى نبود . بوى خوش سلطانان يا عودى يا مشكى يا عنبرى و مانند اين بود ، امّا حظاير قدس و مشاهد انس حضرت ما را كه معطّر كنند به عطرى ديگر كنند ، آن عطر كدام است ؟ يك نفس گرسنه 3 : و لخلوف فم الصّائم اطيب عند اللّه من ريح المسك ؛ يا خون كشتگان : زمّلوهم بكلومهم و دمائهم فانّهم يبعثون يوم القيامة و جرائحهم تشخب دماء ، اللّون لون الدّم ، و الرّيح ريح المسك . ما گرسنهاى خواهيم كه از قعر دل سوخته دمى برآرد ، يا كشتهاى كه 4 از تيغ قهر ما قطرهاى از خلق او بيايد تا مفتى عالم رسالت بر منبر بسالت اين ندا در دهد : زمّلوهم بكلومهم . قيامت به خون كشتگان معطّر كنيم ، دنيا به نفس گرسنگان معنبر كنيم . اى گرسنگان دمى برآريد تا دنيا معطّر گردد ، اى كشتگان سر برآريد تا قيامت معنبر گردد . گرسنهاى خواهيم يا كشتهاى ؛ مردم سير نخواهيم و عاشق جاندار دوست نداريم حيات آن حيات است كه تيغ بىدريغ به تو دهد . حق گفت - جلّ جلاله - در حق شهدا كه أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ . مصطفى - عليه السّلام - شهيد بود به حكم آن لقمهء خيبريّه ، و حالى عمل نكرد معجزه را آخر وقت اثر كرد ، يافت شهادت را . و الشّهداء عند ربّهم . لوث زندگانى دنيا بود كه شمشير